Lilypie Second Birthday tickers  دخترکمون شاینا

مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
در آستانه ۲ سالگی

سلام

هر چند که این سلام از جانب خیلی از دوستان بی جوابه اما من این سلام رو بیشتر به خاطر وجود یه دونه دخترم می نویسم،

دختر شیرین زبونم در آستانه 2 سالگیشه،وقتی فکر می کنم اصلاً این گذر زمان رو احساس نمی کنم اینقدر با شاینا بودن برامون لذت بخش بوده و هست که باورش برام سخته که دخترکم 2 سالش شده،

الان که در حال نوشتن هستم ،مدام میاد می گه: مامان بیا بازی کنیم... - چشم گلم.

 مامان عروسکمو میدی؟ - بفرمایید.

مرسی مامان،،،،مامان کفشهای عروسکم کو؟ -بفرمایید.

دست شما درد نکنه،خواهش می کنم...(خودش جواب خودش رو میده)مامان کفشاش آبیه؟- نه مامان قرمزه.....

مامان کفشاشو در بیاریم ؟ - نه مامانی، گم می شه ها .

 نه درش میارم – باشه در بیار .

 آخه نمی شه ...من نمی تونم ... – مامان تلاش کن حتما می شه .

 گفتم که نمی تونم تو در بیار – باشه ،بده در بیارم.

 مامان کفشاشو می پوشونی . مرسی مامان، می خواد تاتی کنه چون من دستم درد میگیره بغلش کنم. – الهی قربونت بره مامان ......

مامان کفشاشو در میاری پاش درد می گیره. – باشه بده در بیارم اما دوباره تنش نمی کنما.....

مامان بیبی گریه می کنه می گه کفشامو می خوام .....می پوشونی؟؟؟؟؟؟

حالا رفته سراغ ماشینش یکی از اسباب بازیهای مورد علاقه

مامان پاهاتو جم کن می خوام برم بیدون .... - بفرمایید خانوم

مامان از کجا بنزین بزنم؟ - اونطرف

مامان کارت بابا کو؟ - تو جیبشه

میدی؟منم بنزین بزنم ..... – بفرمایید

 مامان پول می خواد آقاهه!!!! - بفرمایید.

یه 10 دقیقه ای از شاینا خبری نیست...کجایی شاهدونه خانوم؟؟؟؟؟

مامان دارم تو فر غذا میذارم ...  مامان جوجه می خوری ؟ -آره گلم برام میاری؟!!؟؟.....

بفرمایید بخورین گیگه.

مامان کتابامو میدی؟ باشه عزیزم میذاری یه دقیقه بشینم .نه کتاب می خوام ...

مامان کتاب بخون....بعد از اینکه از کتاب خوندن خسته شد، رفت سراغ یه کار دیگه تو اتاقش منم سریع اومدم تا این وقایع رو ب....ن....و...ی...س...م م م م..... مامان  -جانم  آب می خوام

مامان نانای میذاری؟ – بله بیا نانای کنیم ....

حالا دیدین چرا دیر به دیر میام این کارهای هر روزه من و دخترم هست با یه کم کارهای اضافه یا کم...

خوشحالم که شاینا هر کاری داشته باشه دیگه می تونه به زبون بیاره...گاهی اوقات یه حرفایی
 می زنه که ما می مونیم که این حرفارو از کجا یاد گرفته ................

ما این هفته یه مهمونی از نوع شاینایی داشتیم دو تا شاینا ها بازم همدیگه رو بعد از مدتها ملاقات کردند ،رفتارشون خیلی بامزه بود اول از همه همدیگه رو بوس کردند بعد شاینای ما دست دوستشو گرفت و برد به اتاقش ،دوستشم با دیدن اتاق شاینا کلی خوشحال بود، وقتی یه کاری به شاینا ها می گفتیم هر کدومشون که به نفعشون بود جواب می داد،هر وقت هم کار داشتیم باید اونارو با فامیلیشون صدا می کردیم ولی دخمل ما راه رو ساده کرد به دوستش می گفت:شایلی آره اسم مامان شاینا رو صدا  می کرد که به نظر ما هم فعلا این بهترین راه حل بود. اونروز به این دوتا کوچولو و ماماناشون حسابی خوش گذشت ....  

در پست بعدی حتما عکس های جدید شاهدونه خانوم رو میزارم...

سلام

چند وقتی هست که می خوام بیام اما نمی دونم چرا نمی شه اما بالاخره این طلسم شکسته شد و ما اومدیم

چه خبر ما که خبر داریم هزارتا

اول از جنوبی ترین خبر می گم ..........

اواسط این ماه بدون هیچ برنامه ریزی قبلی و به قول بعضی ها ییهو برنامه قشم جور شد و رفتیم قشم خونه خاله الناز دوست خاله سحر. موقع رفتن خیلی دلهره داشتم چون می خواستیم با قطار بریم و من نگران شاهدونه خانوم بودم که مبادا اذیت بشه .....اما این خوش سفر ما خیلی خانوم بود و تا آخر سفر با ما همراهی کرد .توی لنج هم با اون تکون های شدید شاینا خوابید!!!!!

برای خرید هر روزه هم با ما به بازار و پاساژ و این ور و اون ور می اومد البته بماند که بعضی روزا خواب بهش حسابی کیف می داد و مجبور بودیم تا ساعت 11 منتظر شاینا بمونیم..در کل توی این سفر یکهفته ای خیلی خانوم بود و ما هم براش یه جایزه خوشگل به خواسته خودش خریدیم ، که هر روز باهاش حسابی بازی می کنه و خیلی سرگرم شده.







شاینا هم مثل خاله سحر داره موهاشو می بافه و جالب بود که اصلا صداشم در نیومد


این خانوم کوچولو اسمشون پرنیان هست که همبازی شاینا تو قطار بود.



این جایزه شاینا جونه که براش گرفتیم و کلی با اون سرگرم می شه



تازه دو روز از اومدنمون نگذشته بود که برای یه امر خیر راهی شمال شدیم. اینجا هم شاینا باز با ما همراهی کرد و خانومی شو دوباره به ما ثابت کرد ،دخترکمون تو صندلی خودش نشست و به منظره های اطراف نگاه می کرد.از تونل هم نترسید و ما تونل های بین راه رو با جیغ و داد و گفتن: " هیجان هیجان" شاینا طی طریق کردیم.به محض رسیدن جلوی درب خونه بابا مسعود شاینا با یه احساسی گفت :"واااااای.....چه حیاطشون خوشگله"،،،،"چقدر پرتاق" شاهدونه درخت خرمالو حیاط خونه بابا مسعود رو دیده و هیجان زده شده بود.شانس ما هوا خیلی خوب بود و تو این مدت کوتاه تونستیم ریه هامون رو پر از هوای تازه کنیم.


شاینا و بابا مسعود




راستی ما لباسهای زمستونی شاینا خانوم رو هم دوختیم و آماده برای برف و بوران هستیم.این لباسهای خوشگل کار دسته ،سفارش هم قبول می کنیم.   

سه تا تولد

سلام بوی پاییز ، بوی مدرسه ،بوی زندگی دوباره ،بوی فصل من و تو دوباره از راه رسید.توی این فصل از سال شور و شوق بیشتری دارم ،مطمئن هستم تو هم همینطوری ،چون متولد این فصل هستیم .عاشق صدای خش خش برگها زیر پاهام هستم عمداً از جاهایی راه میرم که برگهای خوش رنگ و خشک شده روی زمین ریخته ،عاشق شنیدن صدای شرشر بارون های تند ،عاشق رنگ نارنجی برگهای درختا.........شاید همین شد که من رنگ نارنجی رو برای وسایلت انتخاب کردم...... سه ساله که فصل پاییز رو با تو و در کنار تو هستیم و چه شیرینی از این بهتر.  

شاینا جون تولد 22 ماهگیت مبارک 

 22 ماه هست که زندگی من و بابا میلاد رو زیباتر و پرشورتر از قبل کردی ،این روزا شیطونی هات خیلی بیشتر از قبل شده و تموم انرژی مامان رو می گیری ، اما با وجود این وقتی می خوابی دلم می خواد بیام و بیدارت کنم چون اینقدر قشنگ حرف می زنی و چیزی ازمون می خوای که نمی تونم بهت نه بگیم خوب راهشو بلدی ،(عسلم،مامان خوشگل،پدر جون،نازم،قشنگم.....)(خدا نکنه=توروخدا) اینا همه الفاظی هستن که موقع درخواست وسیله ای به من و بابا جون می گی . با این شیرین زبونیت دل همه رو بردی از بابایی ها و مامانی ها بگیر تا همسایه و غریبه هایی که فقط یه بار با شما برخورد داشتن.  

به محض رسیدن تو پارک، که تو این مدت دروغ نباشه روزی دو بار گاهی هم سه بار برای سرسره بازی میریم ،سریع دوست پیدا می کنی .گاهی اوقات اونا هم مثل خودت خون گرمن و با هم کلی بازی می کنید گاهی اوقاتم نه ترجیح میدی خودت تنها بازی کنی ...راستی گفتم پارک اینجا با جرات می تونم بگم پارک،سرسره ، اما جلوت نمی شه گفت به محض شنیدن پ.....ا خودت ادامه می دی و هر شرطی رو قبول می کنی(مخصوصاً غذا خوردن) شال و کلاه می کنی برای بیرون حالا ما هر چی بگیم دخترم سرسر خیسه بارون اومده ،حرف حرف خودته .....بله، تا اونجاییکه کار ما به دستمال زدن و خشک کردن سرسره های پارک هم میرسه.....  

گاهی با وجود خستگی زیاد، همه این کارات برامون شیرینه و سعی می کنیم تا اونجاییکه از دستمون بر میاد برات انجام بدیم و کم نذاریم،می دونم که تو هم دختر قدر شناسی هستی.. امروز علاوه بر تولد 22 ماهگیت ،تولد 1 سالگی وبلاگت هم هست.همین جاییکه تونستم با یه کم محدودیت خاطراتت رو ثبت کنم همینطور واسطه ای که تونستیم دوستای خوبی پیدا کنیم. 

 راستی حرف از تولد شد جا داره همین جا تولد پرنسس کوچولو وبلاگستان رو هم به مامان ویدا(دخترخاله مامان سمیرا) و بابا پیمان تبریک بگم امیدوارم زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه.  

 

 

  

  

 

 

 رایان گل و شاینا حانوم که هوس بچگی هاشو کرده

 

 

  

 

اینم عکس آقای داماد (عمو میثم)که رفت انگلیس امیدواریم هر چه زودتر کار عروس گلمون الهه جون هم درست بشه و بتونه هرجه سریعتر بره . 

 

 

 

از همین جا از همه خاله های مهربون به خصوص خاله مهشید جون/خاله نسیم/خاله شهلا/خاله هدیه /خاله مریم /مامان شان آی عزیزم که تو این مدت واقعا به من لطف داشتن من یا نتونستم صفحه های وبلاگ کوچولوهای خوشگلتون رو باز کنم یا نشده براتون کامنت بذارم ولی بدونید به یادتون هستم

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>