سلام
هر چند که این سلام از جانب خیلی از دوستان بی جوابه اما من این سلام رو بیشتر به خاطر وجود یه دونه دخترم می نویسم،
دختر شیرین زبونم در آستانه 2 سالگیشه،وقتی فکر می کنم اصلاً این گذر زمان رو احساس نمی کنم اینقدر با شاینا بودن برامون لذت بخش بوده و هست که باورش برام سخته که دخترکم 2 سالش شده،
الان که در حال نوشتن هستم ،مدام میاد می گه: مامان بیا بازی کنیم... - چشم گلم.
مامان عروسکمو میدی؟ - بفرمایید.
مرسی مامان،،،،مامان کفشهای عروسکم کو؟ -بفرمایید.
دست شما درد نکنه،خواهش می کنم...(خودش جواب خودش رو میده)مامان کفشاش آبیه؟- نه مامان قرمزه.....
مامان کفشاشو در بیاریم ؟ - نه مامانی، گم می شه ها .
نه درش میارم – باشه در بیار .
آخه نمی شه ...من نمی تونم ... – مامان تلاش کن حتما می شه .
گفتم که نمی تونم تو در بیار – باشه ،بده در بیارم.
مامان کفشاشو می پوشونی . مرسی مامان، می خواد تاتی کنه چون من دستم درد میگیره بغلش کنم. – الهی قربونت بره مامان ......
مامان کفشاشو در میاری پاش درد می گیره. – باشه بده در بیارم اما دوباره تنش نمی کنما.....
مامان بیبی گریه می کنه می گه کفشامو می خوام .....می پوشونی؟؟؟؟؟؟
حالا رفته سراغ ماشینش یکی از اسباب بازیهای مورد علاقه
مامان پاهاتو جم کن می خوام برم بیدون .... - بفرمایید خانوم
مامان از کجا بنزین بزنم؟ - اونطرف
مامان کارت بابا کو؟ - تو جیبشه
میدی؟منم بنزین بزنم ..... – بفرمایید
مامان پول می خواد آقاهه!!!! - بفرمایید.
یه 10 دقیقه ای از شاینا خبری نیست...کجایی شاهدونه خانوم؟؟؟؟؟
مامان دارم تو فر غذا میذارم ... مامان جوجه می خوری ؟ -آره گلم برام میاری؟!!؟؟.....
بفرمایید بخورین گیگه.
مامان کتابامو میدی؟ باشه عزیزم میذاری یه دقیقه بشینم .نه کتاب می خوام ...
مامان کتاب بخون....بعد از اینکه از کتاب خوندن خسته شد، رفت سراغ یه کار دیگه تو اتاقش منم سریع اومدم تا این وقایع رو ب....ن....و...ی...س...م م م م..... مامان -جانم آب می خوام
مامان نانای میذاری؟ – بله بیا نانای کنیم ....
حالا دیدین چرا دیر به دیر میام این کارهای هر روزه من و دخترم هست با یه کم کارهای اضافه یا کم...
خوشحالم که شاینا هر کاری داشته باشه دیگه می تونه به زبون بیاره...گاهی اوقات یه حرفایی
می زنه که ما می مونیم که این حرفارو از کجا یاد گرفته ................
ما این هفته یه مهمونی از نوع شاینایی داشتیم دو تا شاینا ها بازم همدیگه رو بعد از مدتها ملاقات کردند ،رفتارشون خیلی بامزه بود اول از همه همدیگه رو بوس کردند بعد شاینای ما دست دوستشو گرفت و برد به اتاقش ،دوستشم با دیدن اتاق شاینا کلی خوشحال بود، وقتی یه کاری به شاینا ها می گفتیم هر کدومشون که به نفعشون بود جواب می داد،هر وقت هم کار داشتیم باید اونارو با فامیلیشون صدا می کردیم ولی دخمل ما راه رو ساده کرد به دوستش می گفت:شایلی آره اسم مامان شاینا رو صدا می کرد که به نظر ما هم فعلا این بهترین راه حل بود. اونروز به این دوتا کوچولو و ماماناشون حسابی خوش گذشت ....
در پست بعدی حتما عکس های جدید شاهدونه خانوم رو میزارم...
  نوشته شده در ساعت 















